
خيلي ها که روز معلم ميشه از معلم کلاس اولشون ياد مي کنند اما من از معلم کلاس اولمون فقط اسمش رو يادم هست خانم مهماندوست، توي دوران تحصيلم تو سه مقطع دبستان و راهنمايي و دبيرستان شايد دوتا معلم بيشتر از بقيه توي ذهنم باقي مونده باشه يکي اقاي توکلي که معلم پنجم دبستانمون بود و ديگري اقاي فاطمي معلم جبر کلاس دوم و سوم دبيرستان .
اقاي توکلي که توي شهرري زبونزد همه معلمها و دانش آموزها بود فقط پنجم دبستان درس مي داد اونهم به خاطر سختگيريهاش بود که زبونزد همه بود البته اين سختگيريهاش هم هميشه نتيجه مي داد و در امتحانات نهايي پنجم دبستان تنبلترين شاگردها هم قبول مي شدند طبق برنامه اقاي توکلي ، هميشه ساعت 6صبح يعني حدود دو ساعت زودتر از اغاز رسمي کلاسها همه بچه ها بايد توي کلاسها اماده مي شدندصبحانه رو هم توي کلاس مي خورديم بيشتر اوقات نون بربري و حلوا شکري ،من چون شاگرد اول کلاس بودم هميشه کارهاي مهم مثل تقسيم صبحانه رو به عهده من و يکي دونفر ديگه مي گذاشت و هنگامي که بچه ها سر صف بودند ما صبحانه رو مي خورديم . اينها همه به يه طرف جذبه اقاي توکلي هم به يه طرف ، وقتي درس مي داد هيچکس جرات حرف زدن و شلوغ کاري رو نداشت دست به شلنگ و تنبيه اش هم خوب بود فکر مي کنم دومين باري که توي مدرسه کتک خوردم از اقاي توکلي بود با اينکه ما شاگرد اول بوديم و مثلا هواي مارو خيلي داشت اما يکبار که درس جغرافي رو 19گرفتم يه چک از اقاي معلم نصيبمان شد و به من گفت تو هميشه بايد 20بگيري و کمتر از 20از تو پذيرفته نيست البته بگم اولين باري هم که کتک خوردم سوم دبستان بودم که زنگ تفريح رو توي حياط نرفته بودم وتوکلاس مونده بودم و از شانس ما ناظم مدرسه ديد و سه تا شلنگ نوش جان کرديم
شايد به ياد ماندني ترين خاطره از روز معلم ، روز معلم کلاس پنجم ما بود اون روز بچه ها کلي هديه و گل براي اقاي توکلي اورده بودند و همه و حتي اقاي توکلي هم خوشحال بودند و بگو بخندي به راه افتاده بود که بيايي و ببيني اقاي توکلي به شوخي گفت خوب ما اين همه هديه رو چه جوري ببريم خونه؟ يکي از بچه هاي تنبل کلاس که رفوزه چندساله بود نه برداشت و نه گذاشت و گفت اقا يه باربند بخريد بگذاريد روش ببريد شايد اون بنده خدا منظور خاصي نداشت اما همين که اين جمله رو گفت يکدفعه اقاي تو کلي از اين رو به اون رو شد سرخ شد و رفت ته کلاس و اون پسره رو با چک و لگد انداخت بيرون و تادم دفتر کتکش زد و دائم مي گفت اين پسره منو خر فرض کرده ميگه باربند بخر ببند به خودت !! خلاصه يه روز خوش داشتيم توي کلاس پنجم که اونهم اينطوري زهرمارمون شد .

اما خدا خيرش بده اقاي توکلي رو اون سال همه قبول شدند و ماهم که شاگرد اول بوديم با معدل بالاي نوزده ونيم تونستيم توي امتحانهاي مدارس نمونه قبول بشيم و بريم مدرسه نمونه باقرالعلوم (ع).
اما توي دبيرستان دوتا معلم داشتيم به نام اقاي فاطمي که اين دوتا باهم داداش بودند کوچکتره هندسه درس مي داد و بزرگتره که از سنش هم خيلي بزرگتر نشون مي داد جبر فاطمي بزرگ يک معلم به معناي تمام کلمه بود اول از همه معلم اخلاق ما بود بعد معلم جبر ما، با اينکه توي کارش کاملا وارد بود و همه مدارس خواهانش اما هرجايي تدريس نمي کرد و زياد هم به موسسات خصوصي روي خوش نشان نمي داد يادش بخير با يه موتور گازي مي اومد مدرسه به بچه ها درس مي داد و باهمون هم برمي گشت از اول کلاس تا اخر کلاس پاي تخته بود و هرچي مي گفت مي نوشت و هر موقع هم خسته مي شد يه يازهرا مي گفت چون مدرسه ما نزديک حرم حضرت عبدالعظيم بود بين کلاسها هم يه سر مي رفت حرم و برمي گشت خلاصه اينکه ما توي اون کلاس درسهاي زيادي ياد گرفتيم
