دو نکته از سفر به مشهد

          

چندروزي رومهمان امام رضا (ع ) بودم و نائب الزياره ازطرف همه دوستان به ويژه دوستان دنياي مجازي،

چند نکته اي را بد نديدم که در وبلاگم بنويسم تا شايد مورد استفاده دوستان قرار بگيره البته بنده از ديد يک ارتباطاتي اين نکات را مي نويسم

اول اينکه مسافرت ما با قطار بود اون هم رفتش با قطار دليجان و برگشتش باقطار سبز .                شرکت مسافربري رجاء، قطارها را بر اساس خدمات و تسهيلاتي که ارائه مي کنند به چند دسته تقسيم کرده است هر دو قطار دليجان و سبز امکاناتي مانند پذيرايي عصرانه ،شام و صبحانه را داشت اگرچه قطار سبز تميزتر از قطار دليجان بود

هردو قطار سيستم صوتي و تصويري داشتند اما با سيستم صوتي و تصويري دليجان فقط شما مجبور بوديد فيلمي که مسئولان قطار گذاشته اند تماشا کنيد واذاني را که البته چند دقيقه اي ديرتر پخش کردند بشنويد اما در قطار سبز علاوه بر اينکه مي توانستيد فيلم را تماشا کنيد براي شما امکان انتخاب گزينه هاي ديگر رو هم گذاشته بودند و در دوکانال ديگر شما مي توانسيتد به انتخاب خود موسيقي پاپ ياموسيقي سنتي گوش کنيد نکته اي رو که مي خوام اينجا متذکر شوم اينکه ظاهرا مسئولان قطار موظف بودند فقط يک فيلم بگذارند حالا اين فيلم چه بود و ايا با سليقه مسافراني که عازم مشهد براي زيارت هستند وبيشتر اونها هم خانواده هستند همخوان است يانه براشون مهم نبود و يا اصلا در مورد اون فکر نکرده بودند موقع رفتن به مشهد توي قطار دليجان يک فيلم خارجي که پليس در پي دستگيري قاچاقچيان مواد مخدر بود و اول تا اخر فيلم تيراندازي و تعقيب و گريز بود پخش شد که کمتر مورد استقبال مسافران قرار گرفت و موقع برگشتن از مشهد نيز يک فيلم با همين مضمون و يک فيلم ايراني ديگر به نام شام عروسي پخش شد

نکته دوم اينکه ،ميراث فرهنگي و گردشگري مشهد کارخوبي که کرده بود اين بود که تورهاي نيمروزه براي زوار حضرت رضا (ع ) ترتيب داده بود تا زوار علاوه بر زيارت بتونند راحتتر به مکانهاي گردشگري و تفريحي و بازارهاي مشهد دسترسي داشته باشند صبحها بازديد از کوه سنگي (بازديد از نمايشگاه مارهاي سمي و فيزيکسرا و تفريح در داخل پارک کوهسنگي ) امامزادگان سيدناصر و سيدياسر ، و طرقبه بعد از ظهرها بازديد از آرامگاه فردوسي در طوس و بازار بزرگ الماس شرق و يکي دو بازار ديگر و جمعه ها هم يک تور يک روزه برگزار مي شد که علاوه بربرخي از برنامه هاي روز هاي ديگر هفته ، شانديز رو نيز شامل مي شد اما مشکل اصلي اين تورها تبليغات بسيار ضعيف و سنتي اونها بود و بهتره بگوئيم اصلا تبليغاتي در کار نبود يک نفر جلوي بازار رضا کنار يکي از باجه هاي ميراث فرهنگي ايستاده بود و براي افرادي که از اونجا عبور مي کردند توضيح مي داد که چه تورهايي دارند و هرکس مي خواهد با اونها همسفر بشه بايد يک روز قبل ثبت نام بکنه و بليط تهيه کنه اينرو مقايسه بکنيد با مجموعه تفريحي سرزمين موجهاي ابي که اونقدر در تلويزيون تبليغات شده که پيش هر کودک و نوجواني که اسم مشهد مياد اولين چيزي که به يادش مي افته سرزمين موجهاي ابي است و تاپاش به مشهد مي رسه اول سراغ سرزمين موجهاي ابي رو مي گيره

يقينا اگر ميراث فرهنگي مشهد نيز از تبليغات تلويزيوني استفاده مي کرد به جاي اعزام 4ميني بوس در هر تور حتما 40ميني بوس اعزام مي کرد و در اينصورت بود که هم زوار بيشتري از اين تورها استفاده مي کردند ،هم براي افراد بيشتري در مشهد اشتغال ايجاد مي شد (سرپرست تور ،راهنماي تور ،راننده و ...) و هم کاسبي در مراکز تفريحي مشهد رونق بيشتري مي گرفت

و نکته اخر اينکه ما حتي سايتي از ميراث فرهنگي مشهد پيدا نکرديم در صورتي که اگر چنين سايتي وجود داشت افراد بسياري حداقل از طريق ان از اين تورها اگاه مي شدند و ثبت نام هم به جاي اينکه در کنار خيابان و به شيوه عهد عتيق باشد به شيوه اينترنتي انجام مي شد

 

روز معلم مبارک باد

توي اين چند روز هرچي دنبال يه سوژه گشتم که چيزي بنويسم چيزي که به دلم بنشينه و بخوام در موردش بنويسم پيدا نکردم البته يکي دوتا موضوع رو هم نوشتم اما چيز بدرد بخوري از اب در نيومد و توي وبلاگم نگذاشتم اما امروز به مناسبت روز معلم بد نديدم که يادي از گذشته ها داشته باشم .

        

خيلي ها که روز معلم ميشه از معلم کلاس اولشون ياد مي کنند اما من از معلم کلاس اولمون فقط اسمش رو يادم هست خانم مهماندوست، توي دوران تحصيلم تو سه مقطع دبستان و راهنمايي و دبيرستان شايد دوتا معلم بيشتر از بقيه توي ذهنم باقي مونده باشه يکي اقاي توکلي که معلم پنجم دبستانمون بود و ديگري اقاي فاطمي معلم جبر کلاس دوم و سوم دبيرستان .

اقاي توکلي که توي شهرري زبونزد همه معلمها و دانش آموزها بود فقط پنجم دبستان درس مي داد اونهم به خاطر سختگيريهاش بود که زبونزد همه بود البته اين سختگيريهاش هم هميشه نتيجه مي داد و در امتحانات نهايي پنجم دبستان تنبلترين شاگردها هم قبول مي شدند طبق برنامه اقاي توکلي ،‌ هميشه ساعت 6صبح يعني حدود دو ساعت زودتر از اغاز رسمي کلاسها همه بچه ها بايد توي کلاسها اماده مي شدندصبحانه رو هم توي کلاس مي خورديم بيشتر اوقات نون بربري و حلوا شکري ،من چون شاگرد اول کلاس بودم هميشه کارهاي مهم مثل تقسيم صبحانه رو به عهده من و يکي دونفر ديگه مي گذاشت و هنگامي که بچه ها سر صف بودند ما صبحانه رو مي خورديم . اينها همه به يه طرف جذبه اقاي توکلي هم به يه طرف ، وقتي درس مي داد هيچکس جرات حرف زدن و شلوغ کاري رو نداشت دست به شلنگ و تنبيه اش هم خوب بود فکر مي کنم دومين باري که توي مدرسه کتک خوردم از اقاي توکلي بود با اينکه ما شاگرد اول بوديم و مثلا هواي مارو خيلي داشت اما يکبار که درس جغرافي رو 19گرفتم يه چک از اقاي معلم نصيبمان شد و به من گفت تو هميشه بايد 20بگيري و کمتر از 20از تو پذيرفته نيست البته بگم اولين باري هم که کتک خوردم سوم دبستان بودم که زنگ تفريح رو توي حياط نرفته بودم وتوکلاس مونده بودم و از شانس ما ناظم مدرسه ديد و سه تا شلنگ نوش جان کرديم

شايد به ياد ماندني ترين خاطره از روز معلم ، روز معلم کلاس پنجم ما بود اون روز بچه ها کلي هديه و گل براي اقاي توکلي اورده بودند و همه و حتي اقاي توکلي هم خوشحال بودند و بگو بخندي به راه افتاده بود که بيايي و ببيني اقاي توکلي به شوخي گفت خوب ما اين همه هديه رو چه جوري ببريم خونه؟ يکي از بچه هاي تنبل کلاس که رفوزه چندساله بود نه برداشت و نه گذاشت و گفت اقا يه باربند بخريد بگذاريد روش ببريد شايد اون بنده خدا منظور خاصي نداشت اما همين که اين جمله رو گفت يکدفعه اقاي تو کلي از اين رو به اون رو شد سرخ شد و رفت ته کلاس و اون پسره رو با چک و لگد انداخت بيرون و تادم دفتر کتکش زد و دائم مي گفت اين پسره منو خر فرض کرده ميگه باربند بخر ببند به خودت !! خلاصه يه روز خوش داشتيم توي کلاس پنجم که اونهم اينطوري زهرمارمون شد .

      

اما خدا خيرش بده اقاي توکلي رو اون سال همه قبول شدند و ماهم که شاگرد اول بوديم با معدل بالاي نوزده ونيم تونستيم توي امتحانهاي مدارس نمونه قبول بشيم و بريم مدرسه نمونه باقرالعلوم (ع).

اما توي دبيرستان دوتا معلم داشتيم به نام اقاي فاطمي که اين دوتا باهم داداش بودند کوچکتره هندسه درس مي داد و بزرگتره که از سنش هم خيلي بزرگتر نشون مي داد جبر فاطمي بزرگ يک معلم به معناي تمام کلمه بود اول از همه معلم اخلاق ما بود بعد معلم جبر ما، با اينکه توي کارش کاملا وارد بود و همه مدارس خواهانش اما هرجايي تدريس نمي کرد و زياد هم به موسسات خصوصي روي خوش نشان نمي داد يادش بخير با يه موتور گازي مي اومد مدرسه به بچه ها درس مي داد و باهمون هم برمي گشت از اول کلاس تا اخر کلاس پاي تخته بود و هرچي مي گفت مي نوشت و هر موقع هم خسته مي شد يه يازهرا مي گفت چون مدرسه ما نزديک حرم حضرت عبدالعظيم بود بين کلاسها هم يه سر مي رفت حرم و برمي گشت خلاصه اينکه ما توي اون کلاس درسهاي زيادي ياد گرفتيم